من نه آن بودم که آسان رفتم اندر دام عشق آفرین بر فرط استادی آن صیاد باد
سنگدل صیاد آخررحم کن، این صید تو تا به کی در بند باشد؟ لحظه ای آباد باد
بیستون!فرهاد را هرگز به من نسبت مده از زمین تا آسمان فرق من و فرهاد باد
من به مژگان میکنم، آن کارکو با تیشه کرد صد هزاران فرق ریزه موی، با پولاد باد
سوختی بر باد دادی، جان وعقل ودین ودل خانه ام کردی خراب ای خانه ات آباد باد
من که می دانم زعشق تو نخواهم برد جان پس سخن آزاد گویم هر چه باداباد ،باد
گوهری در خانه شهزاده آزاده ایست هر که دست آورد آن یکدانه گوهر، شاد باد
دائما رسوای عام و مبتلای طعن خلق همچو"عشقی" هر که اندردام عشق افتاد باد






